این روزهای من-بزرگ شدن پرهام

دیروز داشتم به اولین روزی که بغلت کردم فکر میکردم چقدر کوچولو بودی تو یه دست جا میشدی تنها کاری که بلد بودی گریه کردن بود اما الان شیطون و وروجک شدی دلبری می کنی کنترل کردنت سخت شده تا ازت غافل میشم میبینم نیستی چهاردست و پا خیلی زود غیبت میزنه چندتا خرابکاری هم کردی ولی امان از خنده هات و حرف زدنت خیلی شیرینه

این عکس یک روز بعد از تولدت گرفته شده

و اینجا وارد نهمین ماه زندگیت شدی

/ 5 نظر / 37 بازدید
Rain boy

خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم ! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا ! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب ، آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ خداوندا ! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ خداوندا ! اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. (دکتر شریعتی) سلام رفیق قدیمی خوبین؟ راستش منم زیاد نمیتونم بیام وبلاگ! وقتی بچه بودم و از یکی چیزی میخواستم میگفت وقت ندارم فک میکردم میخواد کاری کنه تا از سرش ردم کنهفالان میفهمم وقت ندارم و سرم شلوغه یعنی چی.....!

Rain boy

راستی خدا نگهشون داره این کوچولو رو ماشالله چقدم خوشگلن بازم شرمنده بابت نیومدن! گفتم که الان میفهمم وقت ندارم و سرم شلوغه یعنی چی...........

مهسا

خدا حفظش کنه پسره نازیه [لبخند][گل]

آنا

قربونش برم [لبخند][ماچ]